A Tribute to Childhood

خونه‌ی قبلیمون، طبقه پایین، درست وقتی از پله‌ها پایین میومدی رو به روش، نه سمت چپش ( که بعدا اتاق من شد )، اتاق مادربزرگم بود. در این اتاق باز میشد به یه حیاط مختصر که توش دستشویی و حموم و انباری بود، یه حیاط حدود 20 30 متر. 

چون پدر مادرم کارمند بودن، قرار بود مادربزرگم صبح‌ها و وقتایی که پدر مادرم نیستند مراقبم باشه، این مادربزرگم، در واقع مادربزرگ تنی و مادر پدرم هست و خوب کاملا تُرک هست. توی اتاقش که میرفتی، همیشه بوی تند صابون و پونه و عود و ازین چیزها میومد، نمیتونم توصیفش کنم، یه بویی که مال مادربزرگ‌ها هست.

وسط اتاقش درست وقتی از در داخل میرفتی، روی زمین یه چند لایه پتو پهن کرده بود و با پُشتی همونجا می‌نشست و رو به روش تلویزیون خاکستری سامسونگِ 14 اینچش بود که روی یکی از همون میزای قدیمی شیشه‌ای گذاشته بود و هر از گاهی اخبار رو میدید یا سریال‌ها رو دنبال می‌کرد.

درست یه ذره بالاتر تلویزیون یه قسمت کاشی‌کاری شده کوچیک بود که جای اجاق و ظرف شستن و این چیزها بود و بین فضای تلویزیون و آشپزخونه، یه کمد بلند بود که لباس‌ها و کل زندگیش اون تو بود.

توی کابینت‌های زیر ظرفشویی هم خرت و پرتای مختلفی از صابون بگیر تا شامپو تخم مرغی داروگر نگه میداشت. پایین تلویزیون، روی همین میز شیشه‌ای یکی از عکسای قاب شده من همیشه روبه روش بود و اونطورکه یادمه تو تنهاییش همیشه اون رو ‌میبوسید تا اینکه این اواخر که تو خونه‌ی روستایی بالای ده هست، پدرم گفت که عکست از بس بوسیده شده رنگش رفته، یه تازشو بهش بده.

پایین جایی که تلویزیون بود، یه جایی شبیه کمد دیواری قرار داشت که در نداشت، مادرم اونجا تشک و بالشت‌های اضافی رو که معمولا پشمی بودن مرتب رو هم گذاشته بود، یه جورایی هم پاتوق من بود، تو همون عالم 7 8 سالگی هر وقت میرفتم پیش مادربزرگم، از اون قسمت لحاف تشکا سریع میرفتم بالا و تقریبا سرم نزدیک سقف بود. تشک‌ها بوی "مهمون" میدادن.

اتاق مادربزرگم تقریبا همه‌چیز بود. خبری از شکاف نسل اونجا نبود، با اینکه ما از نظر سنی 6 دهه تفاوت داریم اما من اونجا حس زندگی داشتم. یادمه وقت‌های که بابام دعوام میکرد و دنبالم میفتاد تا من رو یه کتک مفصل بزنه، سریع از پله‌ها عین ملخ چند تا چندتا میپریدم و میرفتم اتاق مادربزرگم قایم میشدم تا آبا از آسیاب بیفته.

حیاط بقه پایین بزرگ نبود، اما اونقدی بود که مادربزرگ هر از گاهی زرد آلو و ماست‌ و روی یه پارچه تمیز تو حیاط پهن کنه تا خشک بشن و بشن خوراکی‌های مادربزرگ پیرشده‌ای که دل جوونی داشت. نزدیکای عید که میشد، وقتی میرفتم پیشش میشستم، یهو دست میکرد توی هزارتوی جیب‌های دوخته شده توی کتش و از لابه لای پارچه‌های تا شده یه سری پولِ لوله شده در میاورد و 2000 و 3000 تومن و گاهی 5000 تومن بهم میداد. این پول‌ها فرقی نداره مال این مادرِ پدرم باشه یا مادرِ مادرم، همشون یه بو میدن، بوی "مادربزرگی"، همشون مال "یه دوره‌ان"، همشون مال یه آدم‌هایی هستند که واقعا با ما فرق دارند.

اون اوایل، یعنی وقتایی که اول دبستان بودم، اونقدری توان داشت که بیاد طبقه بالا و گاهی باهام تلویزیون نگاه کنه و داستانای جن و پری و افسانه بگه. اما اون آخرا دیگه پیر شده بود، حوصله تهران رو نداشت. خودم رو که جاش میزارم میبینم واقعا زندان ه این خراب شده، به پدرم گلایه میکرد و میخواست که برگرده روستا، جایی که صبح‌های زودش با صدای سگ و هوای خنک و کوهای پر ارتفاع شروع میشه.

آخرین بار، تابستون 91 بود که دیدمش و یه روز کامل رو توی خونه‌ی روستاییمون، با سقفای چوبی و چراغ نفتی و رو ایوون حیاط که بالای دِه پدری قرار داره گذروندیم. برام چایی آورد، براش ساز زدم، عکس گرفتیم، حرف زدیم. سرپا بود، خندون، خوشحال. 

کودکانه

+ اگه پیغام خصوصی میزارید و معرفی نمیکنید یا هرچی، حداقل یه ایمیلی چیزی بگید که بتونم پاسختون رو بدم : )

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فائزه

چه قدر خوب بود این. چه قدر میشد حس شون کرد. خیلی خوب بود محسن...

zahra

webet allieh khoshhal misham behem sar bezani ba tabadol link movafegham

ادیب

خیلی خوب بود محسن جان . : )

.....

اگه منتظر یه کامنتی که بیاد بگه چرا خیلی وقته ننوشتی یا چرا اون متنرو خصوصی کردی و اینا... این اون کامنته. خدافظ.

.....

و اینکه یکم به کامنتا جواب بده تورو خدا. دل یه ایلو شاد می کنی به خدا.

دیبا

اینم دومین کامنت: ) )چرا دیگه نمینویسی؟؟ اون نوشته آخرت چرا خصوصی شد؟[نیشخند]

صبا

بنویسید.

ملیکا

خیلی خوبتر میشد اگه می نوشتی. :]

رعنا

سلام. من خواننده ی خاموشی بودم که خیلی وقته میام اینجا و چیزی نمیبینم... کلا تعطیل کردید آقا؟!هر چند اینطور که معلومه فعلا در سکوت خبری به سر میبرید...هه! به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند ...!

صبا

این صباعه که اون پایین نوشته «بنویسید.» من بودم؟ چرا یادم نمیاد پس؟ :‌دی حالا خلاصه این‌که بنویس بازم خب.