Missed Autumn

جمعه، از فرط خستگی سر ظهر بیدار شدم و بالشم رو به دیوار آبی اتاقم تکیه دادم. نور آفتاب از اون لابه‌لای پرده هنوز روی تشکم روی زمین تابیده میشد، ملافه‌های سرمه‌ای آبی که مادرم تازه روی تشک و بالشتم انداخته توی اتاق خیلی راحت به چشم میان، وقتی پتوی قهوه‌ای رنگم روشون قرار میگیره قشنگ دوست دارم ساعت‌ها همونجا بخوابم، مخصوصا وقتی نور آفتاب روشه.

در یخچال رو باز کردم و پاکت قهوه‌ای رنگِ کاهی رو که توش پُر از نون خامه‌ای بود رو در آورده بودم، آخه پنجشنبه بعد از برگشتن از جایی، خیلی دلم خواست کُلی تنقلات برای خودم بخرم، رفتم شیرینی‌فروشی خورشید توی ستارخان - که شیرینی‌های خوبی داره - و نیم کیلو نون خامه‌ای سفارش دادم. ازم پُرسید که توی جعبه باشه یا توی پاکت، گفتم هرکدوم که راحتترید و چه خوب که توی پاکتای کاهی گذاشتشون.

پاکتای کاهی یه خش خش خاصی دارن که آدم دوست داره ببینه توشون چیه، ولی نایلون و جعبه نه. به عادت همیشه یکی از نون خامه‌ای‌ها رو جلوی دهنم محکم فشار دادم تا خامش از تهش بیرون بزنه و بخورمش، بعد همشو گذاشتم دهنم. صبح‌ها که از خواب پا میشم یا باید غذای کامل بخورم، یا آبمیوه و شیرینی، به ندرت تونستم عین آدم صبحانه‌ای که بقیه میخورن رو بخورم. دو سه تا دونه از نون خامه‌ای‌ها رو توی یه نلبکی گذاشتم و بردم روی پتوم که تازه جمعشون کرده بودم گذاشتم، بعدم سازم رو درآوردم و همون کنار گذاشتم. ساز زدن بعد یه مدت طولانی یه حس خاصی داره، درست مثلِ بغل کردن یه دوست قدیمی که مدت‌هاست ندیدیش، گرما و تازگیش به طور عجیبی خوبه. شروع کردم اصفهان زدن، بعدم کمی همایون، همش به بداهه گذاشت و خیلی نشد که چیزهایی که قبلنا بلد بودم رو بزنم، خیلی وقت بود ساز نزده بودم.

یاد جلسه‌ای افتادم که سر درس درک و بیان معماری استاد ازم خواسته بود ساز رو ببرم تا کمی برای بچه‌ها ساز بزنم و بتونیم تصورمون رو از اون قطعه به یک تعریف فضایی تبدیل کنیم. میزای آتُلیه معماری شماره 7 رو اطراف کلاس چیده بودیم، 14 نفرمون رو صندلی گرداگرد هم، همه به من نگاه میکردن، یه سنتور، روی یه صندلی بلند، صدای دستگاهِ همایون ابهت داشت. اونروز قرار بود بریم موزه هنرهای معاصر، اما به خاطر بارون کنسل شد و ما تو دانشکده موندیم. بارونش شدید بود، اما بر خلاف بارونای سال قبل نه بوی خاک میداد و نه حس و حال بارونایی که به پشت شیشه پنجره‌ی اتاقم میخورد. پاییز اون پاییز همیشه نبود، اون پاییز رویایی سال دوم کنکور، همون پاییزی که موقع بارونش از پشت شیشه اتاقم وقتی که بوی بارون میومد به ماشینای توی بزرگراه نگاه میکردم و فکرم من رو توی مسیر قرار میداد، توی تک تک ماشینایی که شیشه‌ پاک‌کنشون روشن بود و میرفت به سمت انقلاب، ولیعصر و رانندش یه پسر جوون با یه کاپشن کلفتِ مشکی بود، ضبط داشت فرهاد پخش میکرد. " یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب، منو میبره .. "، همون ماشینایی که قرار بودن هر روز من رو جلوی در پنجاه تومنی پیاده کنند و من روی آسفالت خیس روبه رو در دانشگاه تهران قدم بزنم و برم داخل، به سمت خاطرات. 

این پاییز دیگه اون پاییز نبود.

 Bella Ciao

 

/ 7 نظر / 20 بازدید
مریم

از در همون پنجاه تومنی بری داخل، دانشکده ای هست -اولین و سمت راست- که وقتی "بارون شدید" میاد، همه زیر سقف پناه میگیرن، یا با عجله پالتو و شالشونو به خودشون میچسبونن و سریع میگذرن، و با تمسخر و تعجب به سه تا ورودی نگاه میکنن که زیر اون بارون دور چمن میچرخن و آهنگ زمزمه میکنن... بین بچه ها جای خالی یک هنرمند واقعا حس میشه. با تاخیر هم تولدت رو تبریک میگم :) اگر بودی هم شیرینیش رو میدادی هم برنده ی مسابقه عکاسی اردو میشدی :) ممنون به خاطر عکسای زیبا و آهنگای خاطره برانگیزت :)

:دی

اگه یه درصد هم شک داشتم به اینکه تهران نمیاری، اونقدر فکر میکردم به اینکه به عنوان اخرین نفر این رشته ای که الان قبول شدم رو نشم و انتخاب بعدیم هم داروی بهشتی بود، که میشدم. :دی بعد خب میتونست اتفاقایی بیوفته که الان دیگه نمیوفته. :دی و من اینقدر فکر نمی کردم به گرفتن انتقالی و هزارتا چیز پیچیده ی دیگه. :دی بگذریم از این حرفا :دی این عکس و این نوشته هات، منُ وادار کرد به اینکه سنتورمُ بعد از 2 سال بیارم بیرون، و بشینم و بهش زل بزنم. بدون نون خامه‌ای البته. و با آخرین جفت مضراب عزیزم که برای خودم خریده بودم و یکیش شکسته. :دی برم بیرون، اولین کاری که میکنم خریدن مضرابه. شایدم خریدن یه شاخه گل مریم، جای نون خامه‌ای. :دی ممنون بابت نوشته هات. و دست‌ـی که نا امیده از لمس خیلی چیزا. :)

:دی

راستی، قالب جدید هم مبارک! ؛) به نوشته هات، حس جدیدی اضافه میکنه.

مریم

دورادور ممکنه بشناسی، تابستون قبل انتخاب رشته یک بار مزاحمت شدم و درباره ی پردیس ازت پرسیدم. کارینای سمپادیام :) آتلیه شیشم، عینکی و مو قهوه ای، قد متوسط، با کوله ی قرمز. نمیدونم دیتیل اینارو هم شامل میشه یا نه :)) خوشحال میشم ببینمت :)

سّ

۱.قالبت خیلی خوب شده ولی کاش عکس بالا عرضش بیشتر بود...اونطوری جلوه ی بیشتری داشت. ۲.داشگاه تهران اونقدر که رویایی به نظر میاد، نیست. ۳.انقد حسرتشو نخور و از این روزات لذت ببر. ۴.حس مادربزرگیو دارم که داره نوه شو نصیحت می کنه. ۵.کیک خامه ای 3> ۶.خدافظ

سّ

۱.باورم نمی شه هنوز آدمای انتقاد پذیر وجود دارن ۲ و ۳. خب چه خوب که داری لذت می بری ۴. .... ۵.بیشتر از دو ساله که نون خامه ای نخوردم :(((( ۶.اگه بخوای میتونی جواب ندی به این کامنت داره لوس میشه :))

فاطمه

فكر ميكردم فقط اين پاييز واسه من فرق داره...از مهرش بي مهريش به من رسيد! قلمت خوبه!جزئيات رو بدون اينكه كسل كننده كني ميگي!مثل كتاباي زويا پيرزاد،سپيده شاملو... خيلي فني حرف زدم!:)) هم دانشگاهيتم!فاطمه.دوست زهرا!detailواضح تر از اين نداريم!