Critical Times

شب رو خوب نخوابیده بودم، از اون روزهایی بود که خوابم برعکس شده بود و شب‌ها بیدار بودمو روزها می‌خوابیدم. بیخیال، مهم نبود نتیجه چی میشه، میدونستم اونی که میخواستم نمیشه، برای همین برعکس بقیه دوستام، خیلی ریلکس از روزهام لذت میبردم. ساعت 4 یا 5 صبح بود، داشتم با علی صحبت میکردم، از اون صحبتای گرم همیشگی که فقط خودش میدونه و من. دیدم تو سمپادیا بچه‌ها گفتن نتایج اومد، با یه لبخند رفتم روی سایت سنجش، دیدم کنار نتایج اولیه آزمون 1392 یه علامت رنگی New زده، آروم کلیک کردم، رفتم سراغ کمد دیواریم و از پوشه‌های بالا - سمت راست دنبال پوشه مدارک تحصیلی گشتم، فرم ثبت نام کنکورمو پیدا کردم و اومدم پشت لپتاپ نشستم. 

اون روزا لپتاپ رو روی کیفش، وسط اتاقم و کنار دیوار میزاشتم، همون کنارم تشک و بالش خوابم رو میزاشتم که وقتی خسته شدم سریع بخوابم. اطلاعات مورد نیاز رو وارد کردم و بدون هیچ دردسری وارد صفحه نتایج شدم. رتبه چیزی نبود که میخواستم، اونموقع‌ها یکم خر بودم و دوست داشتم مکانیک بخونم، فکر میکردم علاقه دارم، کارشم خوبه ( با اینکه ته دلم معماری دوست داشتم )، علی با خنده پرسید " چند شد؟ چه کردی؟"

هوا هنوز روشنِ روشن نشده بود، زردی خیلی تندی رو میشد تو آسمون دید، مثل رد گلوله‌هایی که از وسط ابرا رد شده بودند،داشتم از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه میکردم، پرنده‌های تک و توکی که خیلی سریع بالا و پایین میرفتن، نهایتا چند تا ماشین که تو بزرگراه میرفتن و داشتن کم کم زیاد میشد و داستان همیشگی خودرویی که دنده عقب میگیره و برمیگرده سر رَمپ تا بپیچه..

برام مهم نبود نتیجه چی میشه، ولی احساس کردم اون لحظه مهم شده، خیلی، من نمیتونستم جایی که میخواستم برم و اون رشته‌ای که فکر میکردم دوست دارم درس بخونم. احساس خفگی میکردم، دوست داشتم از خونه بزنم بیرون، قبل از اینکه پدر و مادر و خواهرم بیدار بشن، حتی. هرچی دستم اومد پوشیدم، بدون زدن حتی یه پیف ادکلن، گوشیمم نبردم، فقط یه اس ام اس کوچیک زدم که من رفتم بیرون و کار دارم. 

نگهبان کچل برج هنوز خواب بود، آروم چوب پشت در ورودی رو برداشتم و یه گوشه‌ای تکیه دادم، در رو باز کردم و شروع کردم به قدم زدن. میشد آدمایی که منتظر سرویس اداره هستند رو از دور شناخت، سر کوچه، خیابون و مخصوصا سر بانک ملی روبه رو نیروگاه آلستوم توی ستارخان دیده میشدند. ساعتشون رو نگاه میکردند، بعضیاشون خوابالود، انگار از همونجا لحظه‌شماری میکردند که ماشین بیاد و زودتر یه چرت کوتاه تو ماشین بزنند...

برعکس همه اون آدم‌ها من نه خوابم میومد، نه عجله‌ای برای دیدن ساعتم داشتم. دوست داشتم تکلیفمو با خودم مشخص کنم، پیاده راه می‌رفتم و فکر میکردم، به اینکه که چی، بمونم دوباره بخونم یا انتخاب رشته کنم؟ انگیزه‌هام جلوی چشمم میومدن و پودر میشدن، چیا تو فکرم بود و چیا که میتونست دو سه ماه دیگه اتفاق بیفته. به وضعیت بقیه فکر نمیکردم، فقط فکر خودم بودم، نزدیک میدون توحید بودم. چطوری به مادرم بگم؟ پدرم؟ دوستام چه فکری میکنند؟ 

گاهی وسط پیاده‌رو سنگا و آتا آشغالارو میدیم و سعی میکردم شوت کنمشون، هوا داشت گرم‌تر میشد، صبح یه روز ماه رمضون، تابستونا صبحاش افتضاحه، یه حالت شرجی داره که حال آدم رو به هم میزنه. فکرم پیش اینکه هواچطوریه یا من عرق کردم یا حدود نیم ساعته که پیاده‌روی میکنم نبود. 

دستمو رو طبق عادت روی جیب شلوارم کشیدم و اونیکی دستم رو توی جیب اونوریم، ببینم پول دارم؟؟ چیا دستمه؟

ازمیدون توحید رد شدم، پامو گذاشتم توی خیابون جمالزاده، قبل‌ترها تقریبا هیچوقت اینجارو پیاده نیومده بودم، همیشه سوار ماشین بودم، به کوچه‌ها و خیابوناش سرک نکشیده بودم، ولی احساس میکردم فضاش همون فضای مرکز شهره. به جای اینکه برم سمت تقاطع دکتر قریب، جمالزاده رو صاف رفتم پایین، یه مغازه همون جا بود، رفتم داخل و یدونه از اون قوطی آب پرتغال گازدارا که روش نوشته "تکونش بده تا بیدار شه" برداشتم، صاحب مغازه پشت ویترین مشغول مرتب کردن وسایل بود، صداش کردم که برام حساب کنه... اومدم روبه رو مغازه و قُلب قُلب آبمیوه رو سر کشیدم، اصلا حواسم نبود ماه رمضونه، اصلا فکرم اینجاها نبود و البته من روزه نمیگرفتم..

وقتی یادم اومد رمضونه، پیچیدم تو یه کوچه احتمالا بن بست که کسی توش نبود.. اونجا خوردمش و جاشو پرت کردم تو سطل آشغال آبی روبه روی مغازه. راهمو کشیدم و به قدم زدنام ادامه دادم. داشتم با خودم قرارداد می‌بستم که من انتخاب رشته نمیکنم و میمونم.. امسال میمونم تا برسم به اون چیزی که میخوام، برای خودم شرایط تعیین کردم، به خودم قول دادم. داشت دلم قرص میشد از خودم، به اینکه تصمیممو گرفتم.. نزدیکای میدون انقلاب بودم، نرسیده بهش، کنار همون کیوسک روزنامه فروشی توی خیابون آزادی، میشد روزنامه‌ها رو خوند، عکس نفرات برتر رو زده بودند، مردای سن و سالداری که شلوار پارچه‌ای پوشیده بودند و یه کیف نسبتا سنگین رو دوششون بود، پیراهن مردونه با رنگای مرده مثل کرم و خاکستری، به روزنامه‌ها نگاهی مینداختن، معلوم بود سرکار میرن.

بعد از یه نگاه سریع از اونجا رد شدم، دیگه تقریبا توی خود میدون بودم، کجا میخواستم برم؟ نمیدونستم. شاید سمت خیابون کارگر شمالی، همونجا که چندسال پیش میرفتم آموزشگاه زبان کیش، شاید هم میرفتم سمت دانشگاه، نمیدونستم.

هوا پاییزی بود، اوایل آبان، مسعود پیغام داد که داره میره کنسرت موسیقی، توی پردیس هنرهای زیبا دانشگاه تهران، پرسید ازم که میام یا نه، قبول کردم. احساس میکردم نیاز دارم به همچین چیزی، مسعود رو تا به حال از نزدیک ندیده بودم، توی فیس‌بوک پیگیرم بود و آدم دوست‌داشتنی به نظر میومد، با تاخیر رسیدم، قرار بود روبه‌رو در پُشتی پردیس یعنی درِ قدس، مسعود رو ببینم، چون دیر رسیده بودم مسعود داخل رفته بود، اس داد که بیا فلان سالن، نگهبان اجازه داد از یه در کوچیک وارد بشم و رفتم و رفتم تا تونستم محوطه اصلی پردیس رو پیدا کنم. روبه روی ورودی بوفه یه دختری یه شاسی بزرگ دستش بود و به نظر خیلی هم مهربون میومد، ه:/..ل ازش پرسیدم فلان سالن کجاست، معلوم بود ترم اولیه، چون با شک و تردید جوابمو داد، ازش تشکر کردم و رفتم سمت سالن. از مرد روبه روی در پرسیدم که امکان ورود هست؟ در رو برام باز کرد و رفتم داخل، کلی آدم که اونجا به دقت داشتن به نوازنده فلوت کلیددار گوش میدادن، روبه‌روی پیانوِ سالن یه پایه نت بود و نوازنده سرپا داشت با دقت نت‌ها رو احتمالا دشیفراژ میکرد. 

توی صندلی‌های ردیف جلو یه صندلی خالی پیدا کردم، مجبور شدم از چند نفر برای عبور عذرخواهی کنم، قیافه‌هاشون داد میزد که مزاحم شدم. سر جام نشستم، نوای فلوت کلیددار برام معنایی نداشت، بیش از حد مدرن و غریبه بود. دنبال مسعود بودم، سخت بود پیدا کردنش بین اون جمعیت، اس‌ام‌اس داد که تو ردیف‌های انتهایی نشسته، به هر حال صبر کردم تا استراحت بعد از اجرا داده بشه. 

بلاخره پیداش کردم و کنارش نشستم، درباره کنسرت حرف زدیم، مسعود گفت که استاد پیانوش هم اونجاست، از خودمون، مدرسه، اوضاع درساش پرسیدم. جامونو عوض کردیم و اومدیم پایینتر، بهش گفتم من کارای شوپن رو دوست دارم، مخصوصا مازروکاهاش رو.

داشتم به فاطمه اس‌ام‌اس میدادم، به مسعود گفتم من اینجا یه دوست خیلی خوب دارم که امسال معماری اینجا قبول شده، از راهنمایی میشناسمش و کماکان دوست‌های خوبی هستیم، شاید هنوز توی دانشگاه باشه و بشه که یه سری هم به اون بزنیم، بعد از تموم شدن کنسرت با مسعود توی محوطه یه گشتی زدیم، موقع خروج با استاد پیانو مسعود یه احوال پرسی کردیم و مسعود کمی باهاش حرف زد، یه آدم مو فرفری حدوداََ 30 ساله، با یه کت و شلوار کبریتی مخمل، پوست روشن و یه ادکلن ملایم. کاملا بهش میومد.

روبه روی پله‌های پردیس نشسته بودیم، کنار دیوار، من دوربینم همراهم بود، خواستم از مسعود عکس بگیرم، با تردید دوربینو در آوردم، یه چند تا پسر و دختر رو پله‌ها نشسته بودن، دختره راحت به نظر میرسید و با کنجکاوی مارو نگاه میکرد، از مسعود یه عکس گرفتم که البته چون نور خوب نبود و هوا داشت تاریک میشد خیلی خوب نشد. قرار شد با مسعود یه سر به دانشکده فنی بزنیم، هم‌کلاسی‌های سابقم اونجا بودن، دوستان دیگه و خیلی چیزها که ممکن بود به طور تصادفی بهشون برخورد کنیم. راهی انشکده فنی شدیم، مسعود دلش می‌خواست برق تهران قبول شه، خیلی اصرار کردم سخته و رتبه خوبی می‌خواد و این‌ها، در عین حال توی راه بهش روحیه داد و گفتم اگه " بخوای " میشه.. راستش به این حرف خودم شک داشت ولی گفتم شاید برای اون درست باشه.

حوض دانشکده فنی رو رد کردیم، بچه‌ها تو محوطه منتظر کلاساشون بودن، تعداد پسرا خیلی بیشتر از دخترها بود، هم‌کلاسیم رو دیدم، مسعود هم هم مدرسه‌ایش رو، اونطرف‌تر زهرا رو دیدم و این روال همینطور طی شد. قرار شد دوباره با مسعود برگردیم یه چیزی بخوریم تا فاطمه کلاس‌هاش تموم شه، دوست داشتیم تو بوفه هنرهای زیبا یه چیزی سفارش بدیم، میز دوم یا سوم از سمت ورودی نشستیم و تصمیم گرفتیم یه پیتزا سفارش بدیم با هم بخوریم، قیمتاش خیلی خوب بود، درباره دوستام صحبت کردم، مسعود از تراز قلم‌چی و برنامه ریزیش میگفت، من گزینه دو بودم، یه سری حرفا در این مورد زدیم، پیتزا که تموم شد دیدیم هنوز گشنه‌ایم، یه چیپس و پنیر هم سفارش دادیم و منتظر فاطمه بودیم، هوا داشت تاریک میشد، بلاخره فاطمه بیرون اومد و رفتیم به دیدنش، مسیرمون تقریبا یکی بود،قرار شدبا مترو بریم، مسعود تا یه جایی با ما بود، من و فاطمه‌ هم تا یه ایستگاهی با هم همسفر بودیم. بحث در مورد رشته کماکان ادامه داشت، مسعود رو راضی کرده بودم چیزی غیر از برق بزنه، اما به نظر مصمم نبود، دوست داشت بیشتر تحقیق کنه، هوا تقریبا تاریک بود و ما سه‌تایی مسیرمونرو از زیر درختای پیاده‌رو خیابون انقلاب طی میکردیم، اون پسرک عود فروش که همیشه شب‌ها بساطش پهنه هم اونشب اونجا بود، بوی عوداش هنوز یادمه، تلخ و مرموز، سرخی سر عودی که داشت میسوخت توی تاریکی پیاده‌رو کاملا مشخص بود، اون رو کنار بقیه بسته عود‌ها گذاشته بود و خودش یه گوشه‌ای لم داده بود. 

در مورد معماری میپرسیدم، فاطمه گفت چرا نمیای معماری، به روحیتم میخوره و اینجا خیلی خوبه، به مسعود و فاطمه گفتم شاید همینطوره که شما میگید، باید فکر کنم و البته من فکرهام رو کرده بودم و پاسخ مثبت بود اما ...

+ بشنوید پروانه رو با صدای منیر وکیلی و تنظیم استاد دهلوی.

+ میخواستم از پرشین بلاگ برم روی بلاگفا، دیدم با کمال تعجب دامین بلاگم توی بلاگفا ثبت شده، ( Noten.Blogfa.com) رو تا به حال دیدید؟ اگر ندیدید میتونید ببینید و با احمق ها آشنا بشید و بفهمید رذالت تا چه حد میتونه باشه:)

+ کامنت میزارید، لطفا، لطفا اسمای عجیب غریب نزارید، اگر اسم کوچیک میزارید و من میشناسمتون یه نشونی بدید که کجا میشناسمتون، من صدتا فاطمه و صدتا حسین و محسن میشناسم.. چطوری تشخیص بدم آخه؟اسمای عجیب غریبم که جای خود دارن.

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.

طرف مهندسی برق نیایید که پشیمون میشید...

فهیم

من اولین بار بود می اومدم اینجا، ولی یه نفس تا آخرین پست صفحه اول وبلاگتو خوندم :) نثرت خیلی خوبه :) الان که دو سال از کنکور گذشته می فهمم واسه یه آدمی مثه من "الان" وقتشه که کنکور بدم و بخوام سرنوشتمو تعیین کنم، نه دوره ای که باید زندگی میکردم تا خودمو بشناسم. کاش اون موقع هم خودمو اندازه الان می شناختم... امیدوارم امسال بشه اونی که میخوای! :) موفق باشی!

م.

پستو کامل خوندم :)

سارا (نمیشناسی)

کتاب زیاد میخونی، نه؟

سارا (نمیشناسی)

چقد عجیب...

ادیب

سلام . مثل همیشه با احساس و تاثیر گذار بود و صد البته استفاده ت از ویرگول رو تحسین میکنم انصافا خوندن رو لذت بخش میکنه ! انشاالله امسال ، معماری ! خیلی هم خوبه ! (خٌبه به قول عمو ج.ح) :د به امید دیدار دوباره !

شقآیق

اعتراف میکنم خط اولو که خوندم منی که کلن خونسردم استرس گرفتم. یه لحظه فک کردم نتایج زودتر اومده آخه تو یه پست تو اینستاگرامم گفته بودی اون لحظه خالت من شبیه یک بخت برگشته ای بود که آمادگی مواجه با حقیقتو نداشت و در آستانه ی این بود که بکوبه تو کله ش :)) ولی یه خط پایین تر از این واقعه هولناک نجاتم داد :)) خوشحالیم که دستمال بستی به سرتو یه دستی به سر و روی اینجا کشیدی آق مهندس :)

شقآیق

شقایق یک دختری است که اسمش تشکیل شده از: شین.قاف.الف.ی.قاف بعله بعله تو اینستا هستم ولی شما منو نمیشناسی.

نگار دات ام ار

خب اممممم، نميدونم بشناسي يا نه! ولي اسمو فارسي نوشتم! :-" ديگه، امممم، اولين بار بود داشتم وبلاگتو ميخوندم... جالب بود، خيلي! ديدم نسبت بهم عوض شد! نميدونم چرا :-" ديگه هم ايشاالله امسال شما خوب بشين! ما كه گند زديم :(

تنها

پسرک ! خوبه قلم نداری . چرا انقد طولانی می نویسی خو ؟! نمی رسم همه رو بخونم