صبح‌های امتحان

از وقتی که یادم میاد، صبح‌های امتحان غیر از امتحان آخر، یه حس و حال بدی داشتم. صبح خرداد‌هایی که هوا یکم به گرمی میزنه، شکمت کلی قار و قور میکنه و احتمالا یه ذره استرس داری. موقع دبیرستان و راهنمایی، تقریبا هیچکدوم از امتحانام رو نرسیدم شب قبلش تموم کنم و سر وقت بگیرم بخوابم، همیشه میکشید به نصف شب و ساعتای 2 یا 3 شب که اونم توی درس‌هایی مثل ادبیات همیشه دو سه تا درس آخرش میموند برای قبل امتحان و توی حیاط. یا اینکه کلا اونشب رو نمیخوابیدم و امتحان رو میدادم بعد میومدم خونه میخوابیدم.

سر امتحانای نهایی سوم دبیرستان هم همین آش و همین کاسه بود، هنوز امتحان جبر رو یادم نمیره که با سام و حمید حول حولکی فصل احتمال و کل نمونه سوال‌های دو سه سال رو تو حیاط پشتی حوزه امتحانی، همون هنرستان که پشت کاخ گلستان توی نیاوران بود، روی سکوهای سنگی که مورچه‌ها صف کشیده بودن و از پایینش رد میشدن خوندیم. آخر سر هم با اون همه مزخرفاتی که نوشتیم نوزده رو گرفتیم و شرش رو کندیم.

این بچه‌های درس خون که همیشه رو اعصاب بودن هم هیچوقت یادم نمیره، همیشه سعی میکردم روزای امتحان غیر از همین دوستای صمیمی دور و بر هیچکدوم از بچه‌های دیگه نرم، اگرچه سلام و احوال پرسی که در اثر برخورد اتفاقی پیش میومد اجتناب ناپذیر بود، ولی انصافا هیچ علاقه باطنی به دیدن ریخت هیچکدومشون نداشتم، ترجیح میدادم سریع یه گوشه دنجی تو حیاط حوزه یا مدرسه گیر بیارم و بگیرم بخوابم، یا درسایی که مونده رو سریع تموم کنم. چرا؟ این جماعت کلا مایه حال به هم زنی بودن و هستن، توی اون اوضاع احوال صبح و موود خرداد، یا بحثای سیاسی و شوخیای بی‌مزه میکردن، یا احیانا اون عده ای که کمی کمتر درس خونده بودن اونقدر استرس به آدم وارد میکردن که حال آدم به هم میخورد. بقیه پسرای حوزه امتحانی مخصوصا موقع امتحانای نهایی که بچه‌های مدرسه‌های دیگه هم هستن از اینا بدتر. 

توی دو تا مدرسه راهنمایی و دبیرستان قبلیم، یعنی شهید بهشتی ری و حلی، برای امتحانای داخلی همیشه یه پاتقِ خوابیدن حاضر میکردم، تو شهید بهشتی  چون که صبح خیلی زود سرویس منو مدرسه میرسوند، قبل از اومدن ناظما و کادر مدرسه، میرفتم توی کلاس خودمون(2/3)، نیمکت انتهایی سمت چپ، دراز میکشیدم و با خیال راحت یکی دو ساعت میخوابیدم. گاهی فرجی یا بقیه معاونای مدرسه تو کلاسا سرک میکشیدن و بیدارم میکردن، گاهیم میفهمیدم و همون زیر قایم میشدم. کی حوصله داشت بره تو حیاط مدرسه و یه سری قیافه نحس ببینه؟ من جمله اینکه نمیشد تو حیاط خوابید و حتما یکی از این نمکدون‌ها باید یه انگولکی میکرد.

سالای قبلشم تقریبا همینطور بود، جز راهنمایی که خیلی از ناظم و این‌ها حساب میبردیم. توی حلی کلاسا خیلی تق و لق بود، کسی چک نمیکرد میری بالا یا تو حیاط میمونی، انتظامات و ازین سوسول بازیا نداشت. بعضی روزا کلاس تجربیا خالی بود و من و چند تا دیگه از بچه‌ها اونجا رو پاتق کرده بودیم، بعضی روزها هم نه، مشکلی نبود، چیزی که تو حلی زیاد بود کلاس و سوراخ سمبه بود! نهایت امر اینکه با سام میرفتیم پشت در پشت‌بام، همونجا که چند تا صندلی چوبی کهنه بود و یه پنجره که روبه زمین فوتبال بود درس میخوندیم یا میخوابیدیم، هیچ کسی هم مزاحم نمیشد. البته اینجا فقط پاتق روزای امتحان نبود، تقریبا هر روزی که صبحگاه داشتیم، ما اینجا بودیم. با اون چشمای خواب آلود، آخه کی به مزخرفات مسئول فرهنگی و پرورشی یا داد و بیاد های مدیر گوش میداد؟

پارسال که دیگه اون امتحانای داخلی و تشریحی خیلی جدی نبودن، به جاشون سر و کله آزمونای آزمایشی پیدا شد، نمیدونم واقعا از کجای صبح این آزمونا بنالم؟ از اینکه هیچوقت عین بچه آدم به سرفصل‌ها نرسیدم و مجبور شدم همیشه دو سه تا درس درصداش رو خیلی جدی بگیرم یا سردرگمی‌هام برای صبحانه این روزها؟ هنوز اون مزخرفی که صبح کنکورِ پارسال خوردم فراموش نکردم.

 عمده روزای آزمون‌های آزمایشی به روال شب‌بیداری گذشته، نتیجه اینکه سر آزمون، وقتی به یه چیزی مثل شیمی میرسیدم عملا مرده متحرک محسوب میشدم. بعد از وضعیت بدنم و اتفاقایی که سر کنکور پارسال افتاد، امسال تصمیم گرفتم برای صبح آزمونم برنامه داشته باشم و مشخص باشه چه چیزایی باید بخورم و خلاصه عادت کنم. و البته که خیلی آزمون‌ها نشد و عملا فقط صبحانم درست شد.

الانم که دارم اینارو مینویسم سنجش جامع 3 (2 سابق) رو دارم، دلمم فیزیک و شیمی و عمومیا خوش کردم، نرسیدم ریاضی و حتی یه بخشایی از فیزیک رو دوره کنم و خلاصه Feeling Depressed! دیشب نشستم فیزیک رو یه دور سریع مرور کردم و قرار شد 4 صبح یه چرتی بزنم، اما امان از این خواب و خیال، مگه شد؟ همینطور هاج و واج تا ساعت 6 و 20 دقیقه بیدار بودم و خواستم برم یه چیزی دوره کنم که دیدم نخونم بهتره، که چی بشه؟ چهار پنج تا تست بیشتر؟

تخم مرغ‌ها رو آبپز کردم و زرده‌هاشو درآوردم با نمک خوردم. از وقتی یادمه سفیده نمیخورم، طعم بعضی از این تخم‌مرغ‌ها گاهی خیلی افتضاحه، مجبور شدم یکم لیمو تو آب بریزم باهاش بخورم، بعد نوشتن این یادداشت هم که از سر وقت گذروندن و سرگرم شدن دارم انجامش میدم، احتمالا یه کم شیر و عسل قاطی بکنم و بخورم.

حوزه سنجش عوض شده، از مرزداران که دو تا آزمون قبلی بود رفته سر نیایش و یادگار، ماشین خونست و با سوییچ اجازه دارم برم، قسمت خوب ماجرا آهنگ گوش دادن توی راه و " بعد آزمون" هست که میگی : " هرچی بود تموم شد! "، خدا کنه این کنکور لعنتی هم با همین جمله و حس خوب تموم بشه. پوشه و کارت جلسه رو حاضر کردم. پوشه همون پوشه‌ای هست که باهاش سر جلسه کنکور رفتم، مداد استدلرها هم همون، 4 5 تا هستن، یکی دو تاش احتمالا به دست خواهرم غیب شدن، بقیش هم که اینجاست. پارسال تو همون روزای ناامیدی از یکی از این لوازم تحریری‌های ولیعصر خریدمشون. البته مداد سرجلسه، بدیاش زیاده، مخصوصا اینکه نوکش سریع پهن میشه، برا همین اتود هم میبرم. 

از انتظارِ قبل آزمون‌ها متفرم، فرقی نداره چی باشه. همش.

- این سرود روی فیلم ویدئوی کلاس اولم بود، من از این آهنگ وحشت دارم، با این حال از نوستالژیک بودنش نمیتونم بگذرم.

/ 19 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فائزه

حس میکنم این "کمتر از یه ماه" داره به اندازه‌ی تمامِ اون 8ماه کش میاد. :( خوبی محسن؟

نیکا

با اینکه خودت پر از تشویش و اضطرابی نوشته هات رنگ آبی عجیبی دارن هنوز.

مريمک

بخاطر ميگرن سخت بود اما نشستم کل ه وبتو خوندم! +راستش الانم از سردرد دارم ميميرم خيلى چيزا دوست دارم بگم اما مجال ش نيست.. اولاى خوندنم بود ک برات نوشتم آدم ه جالبى هستى ، اما پاکش کردم و گفتم تو هنوز هيچى نخوندى و زوده و اين حرفا اما الان ميگم.. آدم ه جالبى هستى! حتى حس ميکنم صورتت درونتو نشون ميده! امم.. اميدوارم امسال تک رشته توى تک دانشگاه ه مورد علاقتو قبول شى! ک الان مطمئنم,ميشى پ.ن: از اينکه از ضمير جمع استفاده نشد در اين کامنت...معذرت????

kamia

اميدوارم موفق باشي با اينكه خودت استرس داري ولي نوشته هات آرامش فقط

حلما

سلام محسن کنکور چه طور بود؟ تو یکی از پست هات گفته بودی کتاباتو از یه جایی میخری که تخفیف هم داره کجا بود اونجا؟ لطفا آدرس؟

s

سال اول دانشگاه انقدر حوصله ات سر میره از بیکاری که حد نداره البته بیرون رفتنا و مسخره بازی ها و خوشگذرونی های خودشو داره ولی باز بی هدف میچرخی انقدر که دلت واسه سال کنکور تنگ میشه با وجود همه استرس ها و مشکلاتی که داره ولی تنها سالیه تو زندگی ما تا اینجا که هر روزشو با انگیزه و هدف سپری میکنیم و جدا از این چیزا این سال سالیه که خیلی چیزا رو یاد میگیریم. یکم دیگه به حرفای من خودت میرسی. به هر حال نوشته هات عالین. عکسات عالین. و امیدوارم کنکورتو خوب داده باشی

سّ

من هی هر روز میام اینجا و هی امیدوارم یه اتفاقی افتاده باشه، یه خبری از کنکوت بدی، بگی چطوری بود و چه حسی داری و نمیدونم چی باعث میشه من هرروز اینجا باشم و هرروز امیدوارتر از روز قبل! نمی دونم شاید حس می کنم شاید اینجا رو یادت رفته اصن، انقد اینستا سرتو شلوغ کرده و لحظه ای فالوور میگیری، و این اذیتم میکنه چون اینجا یه جای کاملن خاص و خوبه که من خیلی دوسش دارم. خیلی. و حیفه که یه روز نباشه.

ادیب

آخی...پارسال کارت من قرمز بود. هنوزم دارمش :))

تاع

چقدر از آدم ها پری