Tonight

سر غذا با مادرم بحثم شد، چند روز پیش رو میگم، قرار شد برنامه غذایی بدم که توش مشخص باشه هر روزی قراره چی بخورم برای شام و ناهار و ...، بد غذایی من داره به جاهای باریکی کشیده میشه. امشب نوبت کشک بادمجون بود، تلخ شده بود، قشنگ مشخص بود مادرم حال و حوصله نداشته و حسابی هول‌هولکی درستش کرده، عیبی نداره، حداقل از شام نخوردن بهتره. 

قراره توی این تعطیلات همه‌ی کارای عقب افتاده از تحقیق درس روش تحقیق گرفته تا مرتب‌کردن آهنگای بگوشی و Ipodام رو انجام بدم. تا الان که کاری نکردم، ولی خوب امشب شروع میکنم. خیلی هوس کردم شیرشکلات برای خودم درست کنم، واسه همین آسه آسه - به سبک شبای سالای کنکور - رفتم توی هال تاریک خونه، به جای روشن کردن چراغ آشپزخونه، چراغ هود رو روشن کردم، از پنجره آشپزخونه پایین رو یه نگاه انداختم، ماشینای بزرگراه بدون وقفه داشتن حرکت میکردن. اون پایین تکیه زیر پل داشتن بساط دیگ و نذریاشون رو جمع میکردن، دامبولی دیمبولشون تموم شده بود. رفتم کمد انتهای آشپزخونه، پایین، درست کنار کابینت مواد بهداشتی رو باز کردم تا شیرجوش رو از توش در بیارم، اونجا نبود واسه همین یه راست رفتم سراغ ماشین ظرف‌شویی. درشو که باز کردم یه گرمای شدیدی زد تو صورتم، تازه کارش تموم شده بود و ظرفا هنوز داغ داغ بودن. یه تیکه شکلات تلخ باقی مونده از خیلی وقت پیش رو که توی کمد خوراکیا - همون که دست خواهرم نمیرسه - بود در آوردم. سه قاشق شکر و خلاص.

توی اتاقم زیر لامپ مهتابی با لیوان شیر شکلات نشسته بودم، یکم که خوردم دیدم خیلی گرمم شد، رفتم توی بالکنمون، هوا تازه بارون اومده و هوا به سردی میزنه، نمایِ بالکن ما رو به غرب تهرانه، یعنی سمت برجای گلدیس و اون سمتا، یه برج طلایی - درست به سبک کازینوهای لاس وگاس - به چشمم اومد، قبلا ندیده بودمش، یادم اومد چقدر از صادقیه و اون سمتا متنفرم، هرچی از مرکز تهران دور میشم متنفرتر میشم. غرب تهران من رو یاد آدمای متوسط میندازه که عاشق پاساژای شلوغ و این چیزان، یاد محل آزمون سنجش و گزینه دو میندازه، یاد ساختمون نیمه کاره تو فلکه اول که سال‌هاست نصفه نیمه باقی مونده، یاد ساختمونای شهرک اکباتان که دوره بچگی هر وقت از شهرستان با اتوبوس برمیگشتم نشون دهنده شروع دوباره روزهای تاریک بودند میندازه. جنوب شهر من رو یاد دختر یه چشمِ خونه وسطیِ کوچه‌یِ خونه قلیمون میندازه که ظهرا با بقیه زنای محل جلوی در خونشون مینشستن و همیشه از خونشون بوی باقالی و گوجه فرنگی پخته شده و آماده برای رُب شدن میومد، باباش یه پیکان بادمجونی دهه 70ای داشت، یادمه اعلامیه ترحیمش رو آخرین باری که خونه قبلیمون رفتم دم درش دیدم.

>شرق تهران رو نسبت بهش هیچ دیدی ندارم، نه بلدم، نه رفتم، به نظرم بیابونه. فقط یادمه اولین بغل‌دستی دوران راهنماییم خونشون تهران پارس بود. همین. شمال تهران؟ بعدا میگم.

بخار شیرشکلاتم میزد تو صورتم و حس و حال خوبی بهم میداد، هاااا میکردم و به بخارش دقت میکردم! عجیباََ وسط پاییز هوا انقدر سرد به نظر میاد، ماشینام دیگه برای رفتن توی رَمپ بزرگراه دنده عقب نمیگرفتن، انگار واقعا همه چیز عوض شده، چی میشد اگه یکی پتو میاورد واسمو دورم میپیچید؟ نمیشد؟ همه خواب بودن.

 

 

My Sweet Heart

/ 17 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

محسن جان متأسفانه راه ارتباطی دیگری با تو ندارم. در آخرین نسخه اینستاگرام امکان تغییر نوشته های زیر عکس وجود دارد و چون می دانم بعضی ها را می خواستی تغییر دهی و اصلاح کنی گفتم.

Kit Katt

آخه عكساتونُ اينستا ديده بودم (دوستِ پرنيانم) بعد اون روز من و اوشونمم اونجا بوديم،دم در توو ماشين داشتيم برميگشتيم كه شمارو ديدم عَــ يكي داشتين عكس ميگرفتين بعد يه سري كاغذ بود فك كنم عَــ دستتون افتاد :د بعد من يه لحظه فــقَ ديدم ولي حدس زدم شما باشين ديگه كنجكاو شدم،گفتم بپرسم :د

ادیب

Perfect :)

فرزاد

تهرانی نیستم. اما از آن شهرستانی هایی هستم که آنقدر مختصات تهران را طی کرده ام که حالا می توانم بگویم غرب تهران یک زن غمگین است. غمگین ترین زن دنیا. اکباتان را هم که نگو.. از در و دیوار های بتنی اش غم می بارد. صدای زندگی سگی طبقه متوسط جامعه از لای درز پنجره هایش بیرون می زند.. صدای کر کنندهِ..ِ

کوثر

سلام شما ایسنتاگرام دارید؟؟؟؟؟؟ اگه دارید میشه آدیدیتونو بدونم؟؟؟

هاه

تورو خدااااااااا آذرو بدون پست تموم نکن

هاه

نمیشناسی...چی بگم؟ فقط خیلی خوب میشه اگه اون کنار آرشیوت کامل و به ترتیب باشه :)

پرنیان

دارم با صدای خودت میخونمت[نیشخند]

یکـتـآ

دَس بهـ قلـم خوبی داری ... پایانش خیلی خوب بود :)

Bahar

چه توصیفاتی!:دی